صفحات

۱۳۹۰/۱۱/۱۵

شریعتی و روحانیت

تقریبا دو سال پیش بود که نوشته ای در وبلاگم قرار دادم تحت عنوان “تشیع علوی و تشیع صفوی” که البته هم نام با کتاب علی شریعتی است. بخشی از آن کتاب به این نکته اشاره می کند که دکتر شریعتی تا چه حد با حکومت دین و روحانیون مخالفت بود. و در واقع پاسخی بود به آنهایی که به قدرت رسیدن روحانیت پس از انقلاب را توطئه‌ی شریعتی و یا اینکه او را “مقصر اصلی” می خواندند و می خوانند. هدف از نگارش این مقاله این نیست که قضاوتی درباره نقش شریعتی و یا انقلاب اسلامی داشته باشم بلکه تلاش نگارنده این است که تاریخ صحیح بازخوانی شود و نه یک طرفه و معاندانه و کینه جویانه ! البته نمی توان منکر تاثیر بسزای شریعتی بر روی نسل جوان آن زمان شد که به آنها و قیامشان روح و جانی تازه می بخشید.

باری ، شریعتی در آن کتاب و در بخشی از آن که در وبلاگم نیز آورده شده وضعیت حکومت ساسانیان پیش از هجوم اعراب را شرح می دهد و به صراحت به قدرت رسیدن دین و روحانیون زردشتی را نقد می کند و آن دین حکومتی را موجب شکست ایرانیان می شمارد. بدون شک شریعتی همچین نگاهی را نیز به اسلام و روحانیت اسلام دارد و علنا روحانیت ستیزی خود را بیان می کند و آن را پنهان نمی نماید . شریعتی بین روحانیت و عالم دینی تمایز قایل می شد و روحانیت را عنصری بیگانه در اسلام می خواند . عنصری که متعلق به مسیحیت است و در اسلام جایی ندارد… او می گوید :

من غیر ازاینکه اساسا اصطلاح «روحانیت» را یک اصطلاح اسلامی و شیعی نمی‌دانم و معتقدم این اصطلاح اخیرا ازمسیحیت گرفته شده و درمتون اسلامی ما چنین کلمه‌ای بدین معنی نیامده‌است، بلکه دراسلام بجای روحانی و جسمانی، ما عالم داریم و متعلم و بنابراین باید بجای روحانی گفت«عالم اسلامی». (+)

مهمترین دلیل قائل شدن این تمایز از سوی شریعتی و شریعتی ها بین عالم دینی و روحانیت را باید در کسب نان از طریق دین یا انحصار طلبی روحانیون دانست . آن نیایش معروف دکتر را طبیعتا علاقه مندان به ایشان هیچگاه از یاد نمی برند :

خدایا ! رحمتی کن تا ایمان ، نان و نام برایم نیاورد ، قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم

شریعتی در کتاب مذهب علیه مذهب نیز تکلیف و مرزبندی خودش را با روحانیون و خصوصا حکومت مذهبی مشخص میکند :

حکومت مذهبی رژیمی است که در آن به جای رجال سیاسی، رجال مذهبی (روحانی) مقامات سیاسی و دولتی را اشغال می‌کنند و به عبارت دیگر حکومت مذهبی یعنی حکومت روحانیون بر ملت. آثار طبیعی چنین حکومتی یکی استبداد است، زیرا روحانی خود را جانشین خدا و مجری اوامر او در زمین می‌داند و در چنین صورتی مردم حق اظهارنظر و انتقاد و مخالفت با او را ندارند. یک زعیم روحانی خود را بخودی خود زعیم می‌داند،‌ به اعتبار اینکه روحانی است و عالم دین،‌ نه به اعتبار رأی و نظر و تصویب جمهور مردم؛‌ بنابراین یک حاکم غیرمسئول است و این مادر استبداد و دیکتاتوری فردی است و چون خود را سایه و نماینده خدا می‌داند، بر جان و مال و ناموس همه مسلط است و در هیچ گونه ستم و تجاوزی تردید به خود راه نمی‌دهد بلکه رضای خدا را در آن می‌پندارد. گذشته از آن، برای مخالف، برای پیروان مذاهب دیگر، حتی حق حیات نیز قائل نیست. آن‌ها را مغضوب خدا، گمراه، نجس و دشمن راه دین و حق می‌شمارد و هر گونه ظلمی را نسبت به آنان عدل - خدایی تلقی می‌‌کند

واضح و مبرهن است که شریعتی با مطالب فوق نمی تواند به ولایت فقیه معتقد بوده باشد. دکتر سروش در یک از سخنرانی هایش ( بازرگان و روحانیان ) میگوید :

به یاد دارم پیش از انقلاب یک بار در فرانسه پیش آقای بنی صدر بودم ، ایشان به علی شریعتی انتقاد می کرد و می گفت: چرا شریعتی اینقدر روحانیت را تضعیف می کند . آنها ضد قدرت هستند . روحانیت تنها صنفی است که است می تواند پنجه در پنجه شاه بیاندازد. اقتداری برای خودشان دارند. این اقتدار را تضعیف کردن مساوی است با تقویت اقتدار سلطنتی

به طور خلاصه می توان گفت که شریعتی روشنفکری بود که کلام شورآفرینی داشت. به جوانان مذهبی هویتی تازه بخشید و فهم نوینی از دین و مذهب به آنان ارائه کرد . او در تحقق آرمانش که همانا به کار آمدن دین و مذهب در زندگی بود موفق شد. همانجا که میگوید :

خدایا به مذهبی ها بفهمان که مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پس از مرگ به هیچ کارنخواهد آمد

سخنوران روحانی که سخنانشان برای نسل جوان ِ آن عصر کهنه شده بود رقیبی تیزپا یافته بودند . شریعتی از مرزهای روحانیون نیز عبور می کرد تا جایی که او را تکفیر میکردند . سروش در مصاحبه ای بعد از مرگ شریعتی می گوید :

آقای مصباح نسبت به شریعتی بسیار بدبین و بدگمان بود و با تندخویی، نسبت‌های ناروایی به شریعتی می‌زد و سخنان او را در حد و حدود کفر می‌دانست.

با همه این اوصاف کلام شریعتی بیش از همه مبلغان دینی اثر می گذاشت و برای نسل جوان بیش از کلام روحانیون شیرین و شورانگیز بود. همانطور که در ابتدای این مقاله نوشته شد نمی توان منکر تاثیر شریعتی در به ثمر رسیدن انقلاب اسلامی شد ولی اتهام ناروایی که از جانب برخی به او زده میشود همچون آنان که میگویند شریعتی در پی فراهم سازی زمینه به قدرت رسیدن روحانیون بود بی انصافی است و نشان از عدم آشنایی به آثار ایشان دارد.

۱۳۹۰/۰۳/۱۸

کارنـامه روشـنفکـری دینــی و آینـــده آن - قسمت سوم / دکتر سروش: دریافتیم مدرنیته را نمی‌توان از متون دینی استخراج کرد

رفته رفته با جهدهای تئوريکی که صورت گرفت، اين معنا جا افتاد و معين شد که هرچه هم در دل فقه سنتی پيش برويم، مادام که مبانی و مبادی و اصول دست نخورده‌اند، اين اجتهادات گرهی را نخواهند گشود. و بسيار کم دامنه خواهند بود. لذا روی آوردن به اجتهاد در اصول، دست بردن به آن مبادی دست نخورده ای که جرات دست زدن به آنها را کسی نداشت، يکی از تعليمات مسلم و جدی روشنفکری دينی‌ست. و من درباره اين، بعدا در قسمت طراحی برای آينده بيشتر سخن خواهم گفت. اما اينکه چنين تشخيص و چنين توجهی پديد آمده است، اين را بايد به فال نيک گرفت. تشخيص مبارک و ميمونی‌ست و از دل او برکات بسيار بيرون خواهد آمد. معنای ديگر اين امر، عبارتست از سيال کردن کلام دينی.

فقه ما به فرض که سيال بوده، اما در دل يک کلام منجمد اين سياليت صورت می‌گرفته است. اکنون اگر اين پنجره ها به روی علم کلام باز شود، ما خداشناسی خود، پيامبرشناسی خود و غيره را بازتعريف کنيم و در آنها تجديد نظر کنيم، آنگاه آن سياليت، فقه را هم مشروب خواهد کرد. و ما بر می‌گرديم به دوران پری ارتدوکسی در عالم اسلام. وقتی که هنوز چيزی جا نيفتاده بود. منجمد نشده بود. و انديشه ها به طور سيال فوران می کرد و جامعه دينی را شستشو می‌کرد. و همه زير باران معارف گوناگون و مختلف و احيانا متعارض قرار داشتند، و از آن طريق راه خود را به جلو می‌گشودند.

پس از اينکه ما دچار ارتدوکسی شديم و سياليت ما دچار توقف شد، آفتهای فراوان پديد آمد. اينکه از نو بايد آن سياليت از دست رفته را به انديشه دينی بازگرداند، هم از طريق نقد -نقد درونی- و از طريق نقد بيرونی، به گمان من يکی از توجهات نيکويی بوده است که در دل روشنفکری دينی پديد آمده است و بايد آنرا مغتنم شمرد.

عنصر بعدی عنصر خردورزی‌ست. البته در باب خردورزی حرف بسيار می‌توان زد. ابهام فراوان هم در آن هست و به گمان من اين ابهامات را بايد زدود. من از دوستان فاضلی که در اين زمينه قلم می‌زنند تقاضا می‌کنم که هر چه در ابهام زدايی از مفهوم خرد و خردورزی در دل معرفت دينی بکوشند. برای اينکه خرد گفته ‌ميشود و بدرستی معلوم نيست که از آن چه اراده ميشود. من اين را اول عرض بکنم که خردورزی در روشنفکری دينی خوشبختانه سطح بالايی دارد. حداقل ما در زبان و لسان به آن بسيار ملتزميم.

در مقام استدلال هم آن را بکار می‌گيريم . از خرد ورزی آنچه که من درک می‌کنم عبارت است از اولا التزام به استدلال و ثانيا التزام به دستاوردهای خرد نوين. خرد چيزی نيست. خرد يک موجود پرده نشين است . آن که شاهد بازاريست يعنی علم ، يعنی فلسفه ، يعنی زبان ، يعنی اخلاق ، يعنی منطق . اينها نمايندگان خردند. نبايد دنبال يک موجود مبهم ، در سايه پرده نشين رفت به نام خرد. محصولات خرد، ميوه های خرد مهمند . آنکه به اين ميوه ها التزام می ورزد و از آنها بهره برداری می‌کند و کام جان را شيرين می‌کند و گوهر جان را فربهی می‌بخشد او ملتزم به خردورزی‌ست . خرد ورزی معنای ديگری غير از اين ندارد.

در کارهای کسی مثل اقبال لاهوری ، مثل مرحوم عبده و حتی سيد جمال اسد آبادی به نيکی اين درجه بالای خردورزی ديده می‌شود. من اميدم اينست که درجه خردورزی در روشنفکری دينی تا آنجا بالا برود که اصوليان پيش روشنفکران دينی مثل اخباريان بنمايند و اعتزاليان نزد روشنفکران دينی مثل اشعريان بنمايند. اين درجه از التزام امروز ضروری و واجب است . تکليف ما را با سنت و مدرنيته روشن خواهند کرد. علی ايها الحال ورود عنصر خردورزی در معرفت و سنت دينی يک ورود پرتلاطمی‌ست. بايد آن را استقبال کرد. ما به استقبال اين بحران يا اين تلاطم بايد برويم . تعارض آفرين است. همواره چنين بوده و امروز از هر وقت ديگری بحران زاتر خواهد شد. اما استقبال از آن فريضه است ، نميتوانيم آنرا فرو بنهيم.

مطلب بعدی، که پنجمی باشد اينست که روشنفکران دينی يک خدمت بزرگی به ما کرده‌اند ، درس مهمی به ما دادند و آن که ديگر به دنبال استخراج مدرنيته از متون دينی نمی‌رويم . اين فوق العاده مهم است . يکی از آن چاله هايی بود که کثيری از متفکران مومن و مدرن در ايران و بيرون از ايران در آن فرو غلطيدند. اما رفته رفته با توسل و تمسک به خرد و انصاف از اين دام بيرون جهيدند . اين بيرون جهيدن را بايد بسيار مغتنم دانست. پاره ای از گفتگوهايی که اخيرا با بعضی از دوستان فرهيخته خودمان داشتيم به من نمود و آموخت که علی الظاهر اين نکته آنچنان که بايد مورد تصديق قرار نگرفته، بگذريم از اين که مورد تعبير هم قرار نگرفته است . اين يکی از آن موانع بزرگ در راه روشنفکری دينی است که به حمد الله ما به آن نيکی ما بر آن فائق آمديم و از آن درگذشتيم. قدرش را بايد بدانيم. آن همه وقت، انرژی ، ذهن و خرد که مصروف حل يک مسئله کاذب شد، اکنون ما از آن آسوده‌ايم و به دنبال آن ديگر نمی‌رويم . آن عبارت بود از بيرون آوردن عناصر و مولفه‌های مدرنيته از متون دينی. اعم از اينکه ما معارف و تئوری های علمی جديد ، تئوری های فلسفی و يا نظرات سياسی جديد مثل دموکراسی وغيره را بخواهيم از متون دينی استخراج کنيم .

قصه قصه‌ی ايران هم نبود . قصه روشنفکران ايرانی نبود. پاکستان هم اينچنين بود. در کشورهای عربی هم اين داستان رخ داد. من هنوز در پاره‌ای از سفرها و پاره‌ای از برخوردها با متفکرها و نويسندگان در ممالک ديگر اين معنا را می‌بينم و خدا را شکر ميگذارم که ما از دام جهيده‌ايم و اين مانع را پشت سر نهاده‌ايم. اتين ژيلسون يکی از نويسندگان متکلم مسيحیِ مومنِ معاصر ، کتابی دارد به نام عقل و وحی در قرون وسطی . اين کتاب پر از نکته‌های بديع است . در نکات پايانی کتاب ، وقتی که سير تاريخی جدال عقل و وحی را بيان می‌کند، آنجا می‌گويد وقتی که متفکران و به تعبير او ذهن های تيز و نيرومند مغرب زمين ، به اين نتيجه رسيدند که فلسفه را با دين نمی توان سازگار کرد قرون وسطی به پايان رسيده و قرون جديد از مادر تاريخ متولد شد.

بنده هم می‌خواهم به شما عرض کنم که قرون وسطای روشنفکران دينی به پايان رسيده است. آن عصر استخراج ، به پايان رسيده است. آن رويايی بود که تعبير ناشدنی بود و به حمد الله ما الان از خواب بيدار شده ايم ، اسير رويا ديگر نيستيم و اين کم پيشرفتی نيست. روحانيت ما البته همچنان در آن قرون وسطی‌ست. کسانی هستند که به پيروی از روحانيان، پروسه قرون وسطايی را دنبال می‌کنند اما بيرون جهيدن از آن ظلمت قرون وسطايی را بايد به فال نيک گرفت و يک عيد بزرگ برای روشنفکری دينی دانست.

اما نکته بعدی که باز يکی از مولفه‌های روشنفکری دينی‌ست اين است که روشنفکران دينی واقعا متدينند । يعنی دين برای آنها موضوع تحقيق نيست ، موضوع ايمان است . فرق است بين اينکه شما چيزی را به منزله متعلق تحقيق و مطالعه برگزينيد. بنده ميشناسم مسلمانها و غيرمسلمانهايی را که اسلام برای آنها برای اسلام شناسی‌ست . اعم از اسلام شناسی فردی يا اسلام شناسی دانشگاهی برای تدريس به ديگران.

برای دیدن ویدئو در یوتیوب اینجا را کلیک کنید.

۱۳۹۰/۰۲/۲۰

کارنامه روشنفکری دینی و آینده آن - قسمت دوم

حافظ، هرچه بود و هرچه گفت، یک نقاد جدی زمانه خود و جامعه زمان خود بود. آن هم جامعه دینی تصوف زده آن زمان. با تمام قدرت بیانی ای که داشت، باتمام قدرت فکری ای که داشت، قدرت هنری ای که داشت، به جنگ با آن مفاسد رفت. به نقد آفات جامعه دینی و صوفی زده زمانه خود نشست. و این، کم کاری نبود. حتی بزرگی مانند مولوی هرگز به پای حافظ نمی رسد. او یک عارف بود. صوفیان را هم نقد می کرد. تصوف خانقاهی را هم نمی پسندید. مع الوصف، مطلقا از حیث نقادی، در مقام کلام، او حرارت و حلاوت و تیزی و برندگی کلام حافظ را ندارد.

ما که امروز سخن حافظ را اینهمه دلنشین می یابیم، یکی از علل یا دلائل آن همین جنبه نقادی اوست. علاوه بر هنرمندی های دیگر. علاوه بر مضامین بلند و بکر دیگر که در کلام او هست. آنچه که او را به زمانه ما نزدیک می کند، آنچه که او را برای ما امروز هم خواندنی می کند، عبارتست از این عنصر نیرومند نقد، که در کلام او و در شعر او بوضوح دیده می شود. بنابراین برای روشنفکری، عنصر نقادی، مولفه نقادی، یک مولفه حیاتی ست. و اگر این عنصر نقد را برداریم، روشنفکران همانند سایر دانشمندان خواهند بود. که می توانند کاشف حقیقت باشند، می توانند مقــرِّب حقیقت باشند. اما نقد کردن و جامعه را از طریق نقد آگاهی بخشیدن، امر دیگری ست که وقتی به کشف حقیقت افزوده می شود، آنگاه مولفه ای از مولفه های روشنفکری را می سازد.

مهم این است که این نقد از کدام پایگاه صورت می گیرد. ما نقد بی پایگاه نداریم. نقدی که در خلا آویزان باشد نداریم. روشنفکری دینی، نقد سنت می کند، نقد قدرت دینی می کند، نقد اخلاق و اندیشه و معرفت دینی می کند. اما اینها را از کدام پایگاه می کند؟ نقد، جریانی نیست که ما امروزه کشف کرده باشیم. یا در دوران حاضر به او عمل کنیم. عالمان گذشته ما، متفکران هم اهل نقد بودند. _از حافظ نام بردم_. اما پایگاه نقادی روشنفکری دینی، پایگاه مدرنیته است.

اکتشافاتی که در دوران مدرن اتفاق افتاده است، چشم بشر که به حقایق تازه ای باز شده است، علم جدید، فلسفه جدید، سیاست شناسی جدید، معرفت دینی جدید، همه اینها به روشنفکر دینی پایگاه می دهد. زمینه می دهد. سکــّو می بخشد برای اینکه در سنت نظر کند. در قدرت دینی نظر کند. و آنها را از این پایگاه به نقد بکشد. از اینجاست که روشنفکری دینی راه خود را جدا می کند از نقادان سنتی. که از پایگاه سنت در سنت نظر می کنند. در آنجا هم نقادی صورت می گیرد، نقادی های بی جان. نقادی هایی که بار ما را امروز بار نمی کند. نقادی هایی که گره های امروزین ما را نمی گشاید. لذا گرچه که عنصر نقد حاضر است، اما پایگاه نقد اهمیت بیشتری دارد. واین پایگاه ست که تمایز ویژه به روشنفکری دینی می بخشد.

نکته دومی که مایلم بر او تاکید بکنم، این است که بدون استثناء، بلااستثناء، روشنفکران دینی سقف معیشتشان را بر ستون شریعت نزده اند. من این را یک افتخار بزرگ برای رو شنفکران دینی می دانم. درد دین دارند، درس دین می دهند، اما سقف معیشت را بر ستون شریعت نمی زنند. روحانیان بپسندند یا نپسندند، قصه این است که عنصری روحانی محسوب می شود که از طریق دین و دیانت و دین ورزی، ارتزاق می کند. این چیزی ست که بر من خرده بسیار گرفته اند و طعن فراوان زده اند، و هزینه فراوان به عهده و به گردن من نهاده اند. اما حقیقتی ست که نمی توان آنرا مخفی کرد. روحانیت، نه به تقوی تعریف می شود، نه به علم. برای اینکه در میان روحانیان افراد کم علم بسیارند، افراد کم تقوی هم بسیارند. آنچه که روحانیت موجود را _نه روحانیت ایده آل_ روحانیت موجود را تعریف می کند و مرزبندی می کند با دیگران، این است که از طریق دین ارتزاق می کنند. این کار نیک باشد یا بد، امری ست که مطلقا در روشنفکری دینی دیده نمی شود. و این تمایز، فوق العاده مهم است. به لحاظ اقتصادی و به لحاظ معرفتی و دیانتی. سخنشان به همین سبب برّاتر است. گیراتر است. و به همین سبب در مقام نقد تیزترند و دلیرترند. کسیکه وابستگی های معیشتی داشته باشد، نمی تواند با وجود آن غل و زنجیرها، نقد کافی بکند و در مقام مخالفت تا نهایت پیش برود. همچنان در بند می ماند. درحالیکه این آزادگی ها و وارستگی هاست که روشنفکران دینی را این قــدر در مقام نقادی، چه نقد معرفتی و دینی، و چه نقد قدرتی و حکومتی، آزاده و دلیر کرده است. از گذشتگان، یعنی از کسانیکه ما نامشان را به نیکی می شناسیم در کشور خودمان، _ و من اینجا بالاخص دو نام را می آورم_ مرحوم مهندس بازرگان، و مرحوم دکتر علی شریعتی. و پیروان آنها، کساینکه پا در راه آنها نهاده اند، این وجه تمیز به نیکی قابل مشاهده است.

من امیدوارم که هرگز روشنفکران دینی وسوسه معیشت نشوند. خدای نکرده در تنگنای معیشت قرار نگیرند. و این هنر فخرآمیز را از دست ندهند. و این رهایی و آزادگی را در نبازند که به همه چیز می ارزد. و اهمیت فوق العاده دارد. اصلا در نظر من، شاید اگر بتوانیم گوهر شناسی و گوهر یابی بکنیم، _ گرچه که من با این گوهر اندیشی ها و گوهر نمایی ها چندان سر آشتی ندارم. در بیشتر موارد، این گوهرنمایی ها جز خزف پروری چیزی نبوده است_ اما اگر بخواهیم یکی از مولفه های گوهری روشنفکری دینی را بر او انگشت بگذاریم، همین عنصری ست که عرض کردم. گفت: نازمت ای شهریار دین که نهادی/ سقف معیشت نه بر ستون شریعت.

نکته سوم اینکه روشنفکری دینی، آنچه را که به ما آموخته است، این است که از اجتهاد در فروع باید درگذشت. نه اینکه آنرا باید رها کرد، بلکه باید از او فراتر رفت. به اجتهاد در اصول باید پرداخت. این کلمه "اجتهاد" که نزد ما اینهمه مقدس است، _و روحانیت ما آنرا انحصارا در اختیار گرفته است_ و مجتهد که اینهمه لقب محترمی ست، که به کسی داده می شود، و الحق هم لقب احترام آمیز و احترام انگیزی ست، متاسفانه در اجتهاد در فروع خلاصه شده است. درحالیکه اجتهاد بسی فراتر از آن می رود و باید برود. این نکته گمان می کنم برای ما اکنون خصوصا در اثر کوششهایی که مرحوم اقبال لاهوری انجام داد و دیگران دنبال او را گرفتند، جزو بدیهیات شده است، که اجتهاد در فروع بدون اجتهاد در اصول، بار ما را بار نمی کند. و بار ما را به منزل نمی رساند. اجتهاد در اصول یعنی فراتر رفتن ازفقه. فراتر رفتن از حقوق. وارد عرصه کلام شدن، وارد عرصه فلسفه شدن، [وارد]عرصه اخلاق شدن، [وارد]عرصه معرفت شناسی شدن. کارها را در آنجا سامان دادن، گره ها را گشودن، و از آن طریق، وارد عرصه فقه شدن.

روحانیت ما تا همین دوران اخیر، تصورش این بود که تنها مشکل جوامع [مسلمان]عبارتست از مشکلات حقوقی. و همین که ما دست به اجتهادهای تازه ببریم، این گره ها گشوده خواهد شد. و مردم مسلمان ابواب مدرنیته را به روی خود خواهند گشود. ولی این اجتهادات فرعی فقهی به قدری کوچک و کم برد بودند که به سرعت نقصان آنها آشکار شد.

از همان ابتدای انقلاب، ندای فقه پویا در داده شد. فقه پویا گرچه مضمون معرفتی دقیقی را در دل خود نداشت، اما فریادی بود از سر درد. برای بیان اینکه چیزی بیش از فقه ایستا و بیش از اجتهاد مصطلح فقهی لازم داریم، تا اینکه گره های معیشتی و معرفتی نوین و معاصر را بگشائیم.


مطلب فوق از وبلاگ سخن گاه آورده شده است.


برای دیدن ویدئو در یوتیوب اینجا را کلیک کنید.

۱۳۹۰/۰۲/۱۸

کارنامه روشنفکری دینی و آینده آن - قسمت اول

بسم الله الرّحمن الرّحیم

ولاحول ولاقـوّة الا بالله العلیّ العظیم

خدمت دوستان گرامی، برادران ایمانی، درود و سلام عرض می کنم. و همچنین مدت بلندی از درآمدن عید سعید فطر نگذشته است. لذا همچنان خجسته باش گفتن مناسبت دارد. به آن مناسبت هم خدمت شما تبریک عرض می کنم.

آوازه این مجلس و گردآمدن دوستان گرامی، و نیروهای کیفی و اهل فضل و فن، از دیرباز به گوش من رسیده بود. اما امشب، آرزوی من برآورده شد، و در این شب بارانی و نورانی، ما به محضر شما شتافته ایم. از طرفی باران رحمت پروردگار فرو می ریزد، و از طرفی هم جانهای شسته و ذهنهای فرهیخته ای که در این مجلس است، مرا به شوق بیشتر می آورد.

آنچه را که امشب در محضر شما عرض خواهم کرد، مروری ست بر کارنامه روشنفکری دینی در ایران، و توضیحات و پیشنهادهایی برای آینده این حرکت.

امیدوارم که از عنوان و موضوع بحث ملول نباشید. می دانم که در این زمینه سخن بسیار رفته است. نفیاً و اثباتاً. نقضاً و ابراماً. اما به جهت اینکه ما با چنین پدیده مهم و مبارکی در کشورمان همراه و هم عنانیم و نیز به جهت اینکه بانگ های مخالف از این سو و آن سو برخاسته است. و نیز به جهت نقش آفرینی این جنبش مبارک، واجب می نماید که درباره آن باز هم سخن برود. و علی الخصوص، کارهای ناکرده و نیاورده روشن شود تا طرحی برای آینده نیز به دست بیاید.

اولین سخن من در باب روشنفکری دینی این است که چنین چیزی تحقق و موجودیت دارد. و با هیچ حیله ای و شیوه ای نمی توان وجود چنین موجودی را انکار کرد. یا آن را زدود و از میان برداشت.

مخالفان روشنفکری دینی علی العموم دو طبقه اند: یکی طایفه روحانیان سنتی، که از هیچگونه روشنفکری خشنود نیستند، علی الخصوص روشنفکری دینی، که آنرا یا بدعتی و انحرافی در دین می شمارند و یا رقیبی برای روحانیت می دانند. طایفه دوم روشنفکران غیر دینی اند که با دین سر آشتی و سر مهر و سر سازگاری ندارند. و روشنفکری دینی را با استدلالات مجعول و بی اساس، از جامعه می خواهند بیرون برانند. و اذهان را نسبت به حقیقت آن و ماهیت و اصالت آن مشوش کنند. این دو طایفه ادله خود را دارند. یا به عللی مخالفت با روشنفکری دینی می ورزند. من در مقام پاسخ گفتن به آن ادله یا علل نیستم و گمان می کنم که دوستان فاضل ما حاجت به طرح آن اندیشه ها و طرد آنها نداشته باشند.

بهتر است ما به جوانب ایجابی امر، عطف نظر کنیم. و در ماهیت روشنفکری، در نقشی که آفریده و می آفریند و تاثیری که در جامعه ما داشته و دارد سخن بگوییم. و چنانکه گفتم برای آینده آن هم طرح هایی را مطرح کنیم.

اسمها را برای اشاره به موجوداتی می سازند. و نام روشنفکری دینی نامی ست که بی مسمی نیست. بلکه مسمای فربهی دارد. و همین، برای موجه شمردن این نام و این تسمیه کافی ست. بگذریم از کسانیکه معتقدند در این تسمیه، نوعی دروغ تاریخی نهفته است. یا نوعی تناقض منطقی نهفته است. _که هیچکدام اینها نیست._ اما باید گفت که آن دروغ اکنون راست شده است. آن تناقض اکنون مرتفع شده است. و یک حقیقتی سربرآورده است و قد علم کرده است و آن تناقض ها را در خود حل و هضم کرده است. واقعیتی ست که به دلیل آثاری که دارد، نمی توان از حقیقت آن چشم پوشید. و یا آنرا انکار کرد.

من بطور فهرست وار، پاره ای از اموری که به دست روشنفکری دینی در این کشور و در این جامعه صورت و صفت انجام پذیرفته است [را] ذکر می کنم. شما را هم به داوری می طلبم. تا ببینید و بگویید چنین هست یا نیست. و آنگاه از شما می خواهم که این حرکت را و این جنبش را جدی بگیرید و هرگز به سخنان، یا شبهه ها و یا حیله های راهزنان گوش نسپارید. و در مقابل مخالفت مخالفان و طعن طاعنان کمر خم نکنید. و دنباله این حرکت مبارک و نقش آفرین را بگیرید.

سست شدن قدمهای ما، و به تردید افتادن ما، و عوض کردن تحلیل مان آفت بزرگی برای این جنبش خواهد بود. و فاجعه بزرگتری به بار خواهد آورد. چیزی که آغاز شده، ریشه گرفته، و قوام و استواری یافته است [را] نمی توان به بهانه های واهی فرونهاد. و با چند شبهه یا اشکال مغرضانه یا غیرمغرضانه آنرا فرو نهاد.

در حوزه روشنفکری دینی چه اتفاقاتی افتاده است و ما از کجا، به کجا عبور کرده ایم؟! و بزرگانی که در این فضا و در این زمینه کار کرده اند، دست ما را گرفته اند و از کجا به کجا آورده اند؟ و این کارنامه بلند و پرحاصل، چه اقلامی و موادی در خود دارد. روشنفکری اعم از اینکه دیندارانه باشد، یا غیردیندارانه، یک حرکت نقدی ست. و بنده حتی در نوشته های پیشین خود که از حافظ هم به منزله روشنفکر زمانه خود یاد کرده بودم، و مورد پاره ای سوالات قرار گرفتم، همین پاسخ را می دادم که روشنفکری عناصر مختلف دارد. شاید همه آن عناصر در حافظ جمع نباشد. و شاید یک تحلیل نابهنگام باشد که مفهوم روشنفکری را به 600 سال پیش منتقل کنیم. اما یک عنصر در کار حافظ هست، که در کار کمتر ادیبی یا شاعری در تاریخ گذشته ما وجود دارد، که او را شایسته این لقب می کند و آن عبارتست از عنصر نقادی.

حافظ، هرچه بود و هرچه گفت، یک نقاد جدی زمانه خود و جامعه زمان خود بود. آن هم جامعه دینی تصوف زده آن زمان. با تمام قدرت بیانی ای که داشت، باتمام قدرت فکری ای که داشت، قدرت هنری ای که داشت، به جنگ با آن مفاسد رفت.

ادامه دارد ...


مطلب فوق از وبلاگ سخن گاه آورده شده است.


برای دیدن ویدئو در یوتیوب اینجا را کلیک کنید.

۱۳۹۰/۰۱/۳۰

سکولارهای دیکتاتور (دکتر سروش)

سکولارها حق دارند حرف بزنند ؟ دینداران حق ندارند؟ شما تحت عنوان سکولار حاضری نظرت را بگویی ولی تحت عنوان دیندار حق ندارید ؟
ما توی این جامعه ی خارج از کشور هر وقت اسم دین آوردیم یک عده ای اصلا یک جوری شدند ...
آقا جان بنده عقیده دارم! من شصت سال با این اعتقاد زندگی کردم ! حاضرم هستم درباره اش سخن فرسایی کنم! گوش شما را نمی آزارم ... اگر کسی خواست ... و من به اندازه خودم حق دارم بگم من کی هستم و چی فکر میکنم ... چند تا هم همفکر داریم وقتی دور هم جمع میشیم باید بگیم ما اینیم ... قایم کنیم؟ شرمنده باشیم؟ خجالت بکشیم؟ چرا؟ و چرا دیگران همش اصرار دارند که شما این اسم رو نیارید؟ چرا نیاریم؟ این موجوده! این واقعیت داره! از نظر بنده شرافت هم داره ! حالا از نظر یک نفر فقط واقعیت داره از نظر یک نفر شرافت هم داره ... چرا نگه؟ چرا حرفش رو نیاره؟ ببینید من خیلی تعجب میکنم! یک عده ای استبداد سکولار بنا کردند! از همین حالا هم بنا کردند! اصلا میگن اسم دین رو نیارید! فردا اگر به قدرت برسند نمی دونم چه بلایی سر ما می خوان بیارند؟ آقا بنده اسمش رو میارم و بایدم بیارم و هر کسی این عقیده را دارد بهش میگم بگو! اونایی که هم نیستند هم بگن کمااینکه دارن میگن! اما از چرا دیگران می رنجند؟ من خیلی تعجب میکنم واقعا ! بنده یک دونه مقاله علیه سکولاریسم ننوشته ام! صد علیه دینداری نوشته شده! توی همین اینترنت و این سایت های خارجی ! اگر یک دونه ما بنویسیم فریاد و فغان به آسمان میاد! درحالی که حق ماست ... عقیده ماست! بنده معتقدم استدلال من خیلی قویتر از آن دیگرانیست که مینویسن! ولی من وارد این نزاع ها نمیشم ، نباید هم بشیم! ولی حرف خودمون رو که حق داریم بزنیم! و حرف خودمون رو با تابلوی خودمون بگیم! خب چه اشکالی داره؟ من نفهمیدم این ایرادش کجاست؟ بعدشم ما فردا اگر حکومتی بنا شده در جامعه هر کسی وزن خودش رو پیدا میکنه؟ مگه بنده از الان باید معین بکنم کی سرکار بیاد کی نیاد؟ کی نیرومند باشه کی نباشه؟ جامعه دموکراتیک اصلا معناش اینه که آدمی وزن کاذب و مصنوعی نداره! این یک ترازویست همه معین میشه ... این سنگینه و اون سنگینه و هر کسی کار خودش رو میکنه! بنا بر اینه یعنی ان شاء الله اینطوری میشه ! اون مصاحبه ای که من کردم و نکته اش گرفته نشد و متاسفم ॥ من پیام دادم به هر دوطرف ... گفتم آی دینداران دموکراسی چیزی نیست که به شما دینداران جفا بکند! به سکولارها هم گفتم آی سکولارها دینداران با این تعریفی که من میگم کسانی نیستند که به سکولارها و دموکراسی جفا بکنند! ما یک طرح ، تئوری و دریافتی از حقوق انسانها و از دین یک تفسیری داریم که میتونیم - یک عده ای میگن که از کجا به این وعده هاتون وفا کنید! از کجا که دیگران به وعده هاشون وفا کنند؟ هرکسی امروز هر چیزی بگه میشه یقه اش رو گرفت و گفت به چه دلیل این حرف رو میزنید شاید فردا غلط از آب دراومد؟ خب درست هم میگن ، برای اینکه خیلی جاها این وعده ها درست در نیومده ... ولی این سوالی نیست که من الان جواب بدم! من فقط میتونم ساختار فکری و بینش و تئوری خودم رو بیان کنم! با دلیلش ، با توجه به نوع مسائلی که مطرحه و به اندازه معلومات و اطلاعاتی که بنده دارم ... آن هم در کمال شفافیت ... چیزی را هم مخفی نکرده ایم ... تمام این نوشته های بنده ظرف 15 سال بیست سال اخیر و نوشته های شاگردان ، دوستان و همفکران کاملا نشون میده ما در چه خطی فکر میکنیم و بابتش هزینه هم دادیم ! اینجوری هم نبوده حرفی در هوا زده باشیم! کاملا ما داریم میگیم که از حق چه می فهمیم! باور کنید دریافتی که ما از حق داریم و توضیح دادیم در نوشته های خیلی های دیگه ندیدیم! یک عده فقط دلشون خوشه که بگن دین یک امر خصوصیست! من بهشون میگم که شما اشتباه میکنید! این حرف خیلی ناسنجیده ایست! توی ایران دویست هزار مسجد وجود داره ... این یعنی امر خصوصی؟ خب مردم اونجا جمع میشن دیگه؟ آخه اعتقاد و اینکه ایمان توی دل منه یک بحثه ولی دین یک نهاد اجتماعیه و اینهمه اثر آفریده برای خودش! شما بگید سوء استفاده کرد آقای خمینی و انقلاب دینی راه انداخت! خیلی خب پس یک چیزیست که باهاش میشه انقلاب راه انداخت! یعنی این مهمه که ما این واقعیت رو بشناسیم! یک عده چیزی رو که دوست ندارند میگن نیست! ای بابا! چیزی که بنده دوست ندارم چرا بگم نیست! خب هست! بنده نمی پسندم ! منتهی بنده به اونهایی که میگن دوست ندارند میگم بشناسید این رو و بعد دوست نداشته باشید! ما یک مقدار در مقام شناخت هم ضعف داریم در این زمینه ! خوشبختانه در این فضای خارج از کشور ما باید ازش بهتر استفاده کنیم! بجای جنگ و جدال و نخوندن چیزهای یکدیگر خب باید بخونیم دیگه و حرفهامون رو صریح و شفاف بزنیم و همدیگر رو متهم نکنید ... نه کسی تفرقه می خواد بندازه و نه کسی میخواد قدرت بگیره! والله پاره ای از ماها امتحانمون رو هم دادیم واسه خدا هم دادیم نه تحسین مردم ... به هر حال ما معامله با خدا کردیم چون اونجا ماندگاره ...

۱۳۹۰/۰۱/۱۷

سکولاریسم از نگاه دکتر سروش

دکتر سروش سکولاریسم را به طور کلی به دو دسته تقسیم کرده است، «سکولاریسم سیاسی» و «سکولاریسم فلسفی» و آن‌ها را تشریح کرده است:

  • سکولاریسم سیاسی یا حکومت فرادینی: سکولاریسم سیاسی یعنی انسان، نهاد دین را از نهاد دولت جدا کند و حکومت نسبت به تمام فرقه‌ها و مذاهب نگاهی یکسان داشته باشد و تکثر آنها را به رسمیت بشناسد و نسبت به همه آنها بی‌طرف باشد. وی سکولاریسم سیاسی را به معنای جدا کردن حکومت از دین می‌داند و نه جدا کردن دین از سیاست. به گفته او، اگرچه یک معنی سکولاریسم نفی دخالت روحانیت در امور تعریف می‌شود ولی این به معنی نفی دخالت دین نیست. با سکولاریسم سیاسی فرا دینی کسی هم که مومن است، خاطر جمع می‌شود که دین و ایمانش محفوظ خواهد ماند و حکومت به اعتقاد و عمل او تعرضی نخواهد کرد. وی معتقد است با آمدن دموکراسی و سکولاریسم سیاسی، به دین و به عمل دینداران لطمه‌ای نخواهد خورد. از طرف دیگر با آمدن دینداران دموکرات، مشی سیاسی غیردینداران هم آسیبی نخواهد دید؛ یعنی همزیستی مسالمت آمیزی در سایه یک نظام دموکراتیک تحقق خواهد یافت.
  • سکولاریسم فلسفی: سکولاریسم دیگری داریم با نام سکولاریسم فلسفی که معادل با بی دینی و بی اعتقادی به دیانت است و نوعی ماتریالیسم(ماده‌گرایی) است. این نوع سکولاریسم با اندیشه دینی غیر قابل جمع است.»

سروش معتقد است «برای اینکه دین جان سالم به در برد و ایمان مومنان، آزادانه و نه به تحمیل صورت گیرد، به نظر من سکولاریسم سیاسی یک امر بسیار پسندیده است اما سکولاریسم فلسفی نه، چون با دیانت قابل جمع نیست. در یک نظام مبتنی بر سکولاریسم سیاسی افرادی که به دیانت هم معتقد نیستند می‌توانند از حقوق شهروندی برخوردار باشند و آزادانه زندگی کنند و از همه مزایا و مواهبی که دیگران به حکم شهروندی برخوردار هستند، بهره‌مند شوند.»

سروش سکولاریزم سیاسی را بهداشتی‌ترین حالت برای حکومت و برای نسبت میان دین و قدرت برای جامعه معرفی کرد که البته با سکولاریزم فلسفی فرق بسیار دارد و مطلقا به معنای بی‌اعتقادی و ضدیت با دیانت نیست، و با تعیین نسبتی که بین قدرت و دین می‌کند آیندهٔ روشن‌تری را هم برای قدرت و هم برای دین رقم می‌زند.

وی در مصاحبه‌ای گفته است:


مسئله ای که به ویژه در خارج از کشور پدید آمده، این است که بسیاری از کسانی که ادعای سکولار بودن می کنند، برحسب اعتقادات هم سکولارند؛ یعنی اعتقادی به معنویت و دیانت ندارند. البته آنان مختارند که چنین باشند، اما وقتی فقط اینها مدافع سکولاریسم می شوند، سکولاریسم برای جامعه ایرانی معنای وحشتناکی پیدا می کند. یعنی تصور می کنند دم زدن از سکولاریسم، مترادف است با دست کشیدن از اعتقاد و دیانت. این خطا و توهم را باید تصحیح کرد.

سروش گفته است در نظریه ولایت فقیه از آن جهت که فرد فقیه است، حق حکومت دارد، ولی در اندیشه سکولاریسم این باطل است و فرد فقیه هیچ‌گونه امتیازی برای حکومت کردن ندارد. او سکولاریسم سیاسی را بی‌طرف بودن حکومت از نظر ایدئولوژی توصیف می‌کند و می‌گوید در جهان امروز حکومت مبتنی بر هیچ دیانت خاصی نیست و نسبت به دین بی‌طرف است.

او در نقدی، از تبیین جهان براساس آموزه‌های دینی، دربارهٔ معنای دیگری از سکولاریسم گفته است اندیشه سکولار از مفاهیم دینی برای تبیین حوادث بیرونی استفاده نمی‌کند و برای مثال با اشاره به دوران جنگ ایران و عراق گفته است «وقتی فاو فتح شد و بعد سقوط کرد در نماز جمعه آن زمان گفته شد سقوط فاو به دلیل گناهان ما بود.» او چنین تبیینی را غیر علمی می‌دانست.

سروش فلسفه اسلامی را به دلیل نوع تبیینی که از جهان فارغ از مفاهیم دینی می‌کند، سکولار می‌نامد ولی در مقابل، عرفان اسلامی را از عالم سکولاریسم دور می‌داند. وی معتقد است عرفان همهٔ جهان را زیر اسماء الهی می‌‏داند و جهان را تجلی خدا و عارفان را قهرمانان تجربهٔ دینی معرفی می‌‏کند. او همچنین مفهوم آخرت را غیر سکولارترین عنصر دین اسلام نامیده است زیرا تبیین آن تنها بر اساس مفاهیم دینی ممکن است.
منبع : ویکی پدیا

آيا مـردان نزد خدا برتر از زنان‌اند؟

مي‌گويند آيه ۳۴ سورة نساء (به شرح ذيل) با تبعيضي آشكار، برتري عقلي مرد نسبت به زن و شايسته‌تر بودن او را در مديريت بر زن و رياست خانواده بيان كرده و از زنان خواسته است تسليم و تابع فرمان شوهرهاي خويش باشند!
الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاء بِمَا فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ وَبِمَا أَنفَقُواْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ..."
مردان ايستاده (مراقب و محافظ) بر زنان‌اند، به دليل اينكه خداوند بعضي را بر بعضي ديگر (در معدل كلي) برتري بخشيده است و به خاطر آنچه از اموالشان خرج مي‌كنند ...
اولآً در آيه فوق كوچك ترين ذكري از "تفاوت ارزشي" و برتري عقلي و ذاتي مرد نسبت به زن نشده، بلكه تنها بر "قوّام" بودن مردان به عنوان يك واقعيت عيني، نه تحميل الهي، اشاره شده است.
معناي "قوام"؛ كارگزار، مدافع و مراقب و ايستاده‌است، كه به نفع زنان، و در خدمت آنهاست، نه عليه آنان. همچنانكه در عالم حيوانات نيز مشاهده مي‌گردد، جنس نر همواره نقش مراقبت و محافظت از ماده را در مقابل خطرات ايفا مي‌نمايد. با اين تفاوت كه زمينه نگهباني و نگهداري در مورد نوع انسان بسي گسترده‌تر است.

فعل حاليه "قوّام" در آيه فوق، دلالت بر حالت موجود و وضعيت طبيعي جوامع بشري مي‌كند، نه الزام و اجبار ديني و حكم و فرمان الهي. اين امر به دلايل تاريخي و طبيعي و به شهادت تاريخ ، ناشي از دو دليل مى باشد:

۱- برخي برتري‌هاي جنس مذكر (البته به طور متوسط و در معدل كلي) كه در موضوع قوّام و مراقب و مدير بودن مؤثر است. همچون: افزوني نيروي جسمي ، كمتر تحت تأثير احساسات قرار داشتن و مآل انديشي دورتر.

۲- عهده‌دار بودن تأمين مخارج خانواده و اداره اقتصادي زندگي مشترك.
بديهي است در هر واحد اجتماعي، وظيفه سرپرستي و مديريت به عهده كسي گذاشته مي‌شود كه:
اولا براي اين نقش (نه همه نقش‌ها و مسئوليت‌ها) توانائي و استعداد بيشتر داشته باشد، ثانياً اداره مالي زندگي را به عهده گرفته باشد.

در كانون خانواده نيز، مردان، نخست به دليل فزوني نيروي جسمي و تجربه علمي بيشتر در متن اجتماع و ميدان هاي كسب و كار، و دوم، به دليل آنكه وظيفه تامين هزينه‌هاي زندگي به دوش آنهاست، چنين بار سنگيني به عهده آنان گذاشته شده‌است و از آنجائي كه هيچ تكليفي بدون حقوق متقابل و هيچ وظيفه‌اي بدون اختيار منطقي نيست، قبول چنين مديريتي را براي ارائه خدمات شايسته، از زنان خواسته شده است.

متأسفانه بسياري از بانوان و آقايان نيز! چنين مي‌پندارند كه اين قوّاميت (سرپرستي و مراقبت)، برتري و امتيازي است كه خداونــد به مردان عنايت كرده! و نتيجه مي گيرند كه خداونــد مرد سالاري را امضاء كرده‌است! ... در حالي كه قرآن در دهها آيه برتري و فضيلت را فقط در نيروي خويشتن‌داري در برابر زشتي‌ها (تقوا) به رسميت شناخته و هيچ برتري ذاتي و جسمي را نپذيرفته است.

اگر در مسئله نگهباني و نگهداري خانواده (قوّام بودن)، مردها به طور نسبي بر زنان برتري‌هائي دارند، در بسياري از زمينه‌ها، زنان نيز فضيلت‌هاي آشكاري نسبت به مردان دارند كه متناسب‌ با نقش و وظيفه طبيعي آنان در زندگي مي‌باشد.

نكته ديگر اينكه آيه فوق، بيانگر وضع موجود جوامع بشري در زمان نزول قرآن مي‌باشد. بديهي است چنانچه به دلايلي اجتماعي، تغييراتي در نقش و وظيفه هر يك از طرفين حاصل شود(همچون جوامع غربي)، و هر دو طرف در تأمين مخارج خانواده مشاركت ‌نمايند و زنان نيز در ارتش و پليس و ... و كارهاي سخت وارد گردند، مقدمات چنان حكمي تغيير مي‌كند و دلايلي كه براي چنان مديريتي عنوان شده بود منتفي مي‌گردد.
البته در اين شرايطي بايد ديد اغتشاش در نظام خانواده و به هم خوردن سيستم تقسيم كار، بر حسب توانائي‌ها و استعدادهاي دو طرف، در نهايت به نفع زنان شده‌، يا باري دو چندان بر دوش‌هاي ضعيف آنان قرار داده و اساس خانواده را به عنوان ركن اصلي جامعه متزلزل ساخته است؟
عبدالعلی بازرگان